
در سال 1370 هجری شمسی که برای نخستین بار به عنوان نمایندۀ رهبری و سرپرست حجاج ایرانی به حج مشرف شدم، پس از انجام مناسک مِنا، آگاهی یافتم که شخصی در بازگشت از رمی
جمرات، مورد عنایت الهی قرار گرفته است.در تاریخ 1370/4/7 مطابق چهاردهم ذی حجۀ 1411 ترتیب ملاقات با وی در دفتر بِعثه داده شد تا آنچه رخ داده را از زبان خودش بشنوم. او پیرمردی بود به نام حاج عباس قاسمی اهل نیشابور. ماجرای خود را به تفصیل گفت و سخنانش ضبط شد که خلاصۀ آن چنین است: روز دهم ذی حجه پس از رمی جمرۀ عقبه، همراهانم را ندیدم. به جمرۀ دوم رفتم، آنجا هم نبودند یا من ندیدم. به جمرۀ سوم رفتم، در آنجا هم آنان را نیافتم. پیرامون جمره از جمعیت، خالی و خلوت بود. از بالای پل رد میشدم که در آن حال، صدای اذان عصر را شنیدم. به خود گفتم: عباس! نماز نخواندهای! نمازم را خواندم و از مسجد، دور شدم. کنار جاده ماشین قرمز رنگی ایستاده بود؛ سه عرب یک طرف ماشین، دو خانم هم در طرف دیگر بودند و میوه میخوردند. از آنجا که حدود هفت سال در نجف کار میکردم و تا حدّی به زبان عربی آشنایی دارم، گفتم: حاجی! سوار شوم؟گفتند: سوار شو.وقتی خواستم بنشینم، گفتم: یا الله، یا محمّد، یا علی! تا این جملات را گفتم، یکی از آنها که پیرمردی بود، چشمانش را سرخ کرد و به عربی گفت: محمد نیست، علی نیست. آنان مردهاند!با خود گفتم: خدایا! چرا چنین گفتم؟ پس از لحظاتی گفتم: حاجی! عیبی ندارد. کمی آب به من بدهید. تشنهام.گفت: بلند شو برو، آب نیست!و پرسید: تو شیعه هستی؟گفتم: بله.دیدم چهرهاش بیشتر به سرخی گرایید. پسر کوچکش که در کنارش بود گفت: برو بیرون ماشین بِایست برایت آب بیاورم تا پدرم مرا نزند.آن سوی ماشین ایستادم. آب آورد، خوردم. گفت: برو... رفتم. قلبم شکست و شر حق الناس...
ما را در سایت حق الناس دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 104 تاريخ: پنجشنبه 11 اسفند 1401 ساعت: 11:57